تبليغاتX
عشق تفاهم زندگی

امروز می خوام از یه نفر بنویسم که می گه من دیوونه ام، شایدم راست می گه و من نمی دونم ، می خواد من عوض بشم همه ی اینا از حرفاش معلومه اما نمی دونم چرا نمی تونم اونی بشم که اون می خواد . اصلاً نمی دونم تو اینجوری بودنم به دنبال چی هستم،روزهای زندگیم همه تکراری شده هر روز اینجوری شروع می کنم ، اول از خواب پامی شم ،صبحونه می خورم،میرم سر کار ،بعد میام خونه ،استراحت ،بعدش نهارو بعدش بازم کار،بازم شب می یام خونه ،بی هدف شام می خورم و بازم فردایی دگر همینجوری شروع میشه.اونی که بهم می گه دیوونه با همه ی اونایی که تا حالا دیدم فرق می کنه..خیلی معصومه و پاک،خیلی روزا  فکر می کنم و به این نتیجه میرسم چرا ؟یه ادم میتونه  همه ی خوبیها رو با هم داشته باشه  ،مهربونی،معرفت،معصومیت و خیلی چیزای دیگه . دلم می خواد کمکش کنم تا به اون چیزی که می خواد برسه اما واقعاً من ناتوان تر از این حرفام. اما امیدوارم همیشه هر جا که هست موفق باشه.

+ نوشته شده توسط کوچک در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 18:27 |
خیلی خسته ام خسته تر از همیشه ِداغون تر از همیشهِ اونقد خسته که حتی انگشتام از نوشتن عاجز شدن.روزگار فریب و غریب.همه نقاب به چهره دارن همه رنگ فریبن.سالهاست دلم می خواد برم یه جا که تنها باشم و خودم بتونم برای همه نقش بازی کنم بتونم مثل همه همون نقابو به صورتم بزنم.
+ نوشته شده توسط کوچک در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 9:41 |
بازم سلام به همگی یه خورده دیر کردم واسه اومدن:

همیشه از عشق گفتیم این بارم از عشق می گیم..چه واژه غریبی در عین آشنایی ..سالهاست که تنها شده(عشقو می گم) همه دوست دارنو دلشون می خواد عاشق باشن ....تا بیخوابی زد به سرشون یا یه لحظه دلشون لرزید میگن ما هم عاشقیم ..اما واقعا اینجوریه...کی میدونه عشق لیلی و مجنون یا شیرین و فرهادو............... چه جوری بود،گاهی اوقات به این اسطوره های افسانه ای هم بی اعتقاد می شم خوب فکر می کنم اونا چی بیشتر از ما داشتن که این همه زجر عاشقی رو تحمل کردن این همه عذاب کشیدن خب اینا افسانه ان دیگه ...اما شاید عشقشون  دوطرفه بود  یا شایدم دلبرکا فراوون نبود و یا............تو این زمونه همه با عشق میانو با نفرت از هم جدا میشن.یعنی از اولم قراره همین اتفاق بیافته ولی با تاخیر حقیقتاً اینکه دیگه چیزی به نام عشق وجود نداره یعنی از اولم وجود نداشته فقط قبلاً کمرنگ بوده حالا داره نقش خودشو پرنگتر نشون می ده.

+ نوشته شده توسط کوچک در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 17:42 |
گاهی اوقات گفتن حرفای دل خیلی قشنگتره تا این که بخوای کپی برداری  از حرفای بقیه حالا هر چقدم بخواد با حرف دلت بخونه.اینا که می نویسم حرفای دله البته میتونه با خیلیا مشترک باشه .چرا همیشه گفتن آدم یه بار عاشق می شه: چرا نگفتن می تونه بارها و بارها یه چیزی تو قلبش به لرزه در بیاد ، چرا نگفتن میتونی بارها و بارها دیوونه بشیو شبو روزتو ازت بگیرن فقط گفتن عشق یکی ، کی میدونه ؟
+ نوشته شده توسط کوچک در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 10:43 |
وقتی می خوای یکی باشه نیست       وقتی می خوای هیچ کسی نباشه یکی هست

وقتی یکیو دوست داری اون دوست نداره     وقتی یکیو دوست نداری اون دوست داره

وقتی به کسی فکر نمی کنی اون به تو فکر میکنه

وقتی به کسی فکر می کنی اون به تو فکر نمی کنه

+ نوشته شده توسط کوچک در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 8:56 |
     این روزا هر چی بیشتر فکر می کنم  کمتر به نتیجه می رسم چی میشه آدم می تونه یه نفرو اونقد دوست داشته باشه  که هرچی اذیتش کنه بازم حرف نزنه اصلا یه چیز دیگه چی می  شه یه نفرو تا حد جنون دوست داشته باشی اما بهش که برسی همش اذیتش کنی .مثلا راضی بشی به از دست دادنش. راضی بشی به خیلی چیزای دیگه .توی همین روزا بود که دلم بدجور گرفت اونقد گرفت که باید فقط داد می زدم .
+ نوشته شده توسط کوچک در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 17:11 |
جمله ای رو که خودم خیلی دوست دارم :

وقتی خاطره های ادم زیاد می شه دیوار اتاقش پرازعکس می شه

اما همیشه دلت واسه کسی تنگ می شه که نمی تونی عکسش رو

 به دیوار اتاقت بزنی

+ نوشته شده توسط کوچک در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 16:6 |
جالبه می گن عشق سرکاریهُ محبت تظاهره مهربونی مسخرس وفا مرده عهدو پیمان دلخوشیه و عاطفه تموم شده

+ نوشته شده توسط کوچک در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 16:2 |
و اما چه حقیرند:

مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده ی دوست داشتن ونه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند

+ نوشته شده توسط کوچک در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 15:56 |

+ نوشته شده توسط کوچک در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 23:32 |


Powered By
BLOGFA.COM